آن زمان که مجنون به گوشه ای خزیده بود و از هجر یار میگریست! با خود می اندیشید که ای کاش دیاری بود دور از این دنیا که میشد باری دیگر گذشته را گذراند!این بار کمتر حرف میزد و بیشتر میشنید این بار کمتر چین به پیشانی می انداخت و بیشتر میخندید این بار کمتر میرنجاند و بیشتر می گذشت این با کمتر میپرید و بیشتر مینشست این بار بیشتر میبود و بیشتر میخواست و بیشتر میدید و بیشتر میجست و بیشتر میگشت و بیشتر میکاشت و بیشتر میبود و بیشتر میکوبید و بیشتر میبوسید!
اما من مجنونم و توان ایستادن در ژرفای بی نیازی را خدایی که نیازم را آفرید از من گرفت!و الا من وبودم و اقیانوسی از آرامش و ناگهان دست کشیدم از همه ی رسیدن ها و داشتن ها!مخروط بی قواره ی پیشرفتم چنان از هم پاشید که انگار گسلی از میان قله ام گذشت و تمامم را به دو نیم قبل از من و بعد از تو بدل کرد!
شور انگیزیه این داستان به پاره ای از وجود بازمیگردد که نامش به نیاز میخوانیم!والسلام!
نیاز...
ما را در سایت نیاز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 6:31